Category: اجتماعی

شفا گرفتن جوان مسیحی و مسلمان شدن 23 ارمنی

شفا گرفتن جوان مسیحی و مسلمان شدن 23 ارمنی

«آن روز بین‌الحرمین غوغایی به‌پا بود. رابرت، پدر و مادرش و 20 جوان ارمنی شهادتین را خواندند و مسلمان شدند. رابرت شد:«ابوالفضل»،آبراهام «علی» و وارتوش؛«فاطمه»

شفا گرفتن جوان مسیحی  و مسلمان شدن 23 ارمنی

مجله فارس پلاس؛عطیه اکبری: این روزها کربلای معلی میزبان زائران حسینی است نه‌فقط شیعیان که سنی و زرتشتی و یهودی، دل‌باخته محبت اهل‌بیت هستند و هر سال این ارادت، افسار دل را به دست می‌گیرد و می‌کشد هر جا که خاطرخواه اوست.

در میان همهمه زائران، مویه‌های هر زائری در بین الحرمین روایتی است از یک ارادت، اما روایت دلدادگی «ابوالفضل» امروز و «رابرت» دیروز و پدر و مادرش که حالا نه «آبراهام» و «وارتوش» که «فاطمه» و «علی» صدایشان می‌زنند شنیدنی‌تر است. معجزه علمدار کربلا خریدار دل 20 جوان ارمنی هم شد و همه دوستان رابرت در بین الحرمین شهادتین را خواندند و مسلمان شدند. امروز پرچم سیاه عزای حسین بن علی (ع) زینت دیوارهای خانه این خانواده در محله ارامنه است. انگار که شیعه زاده شده‌اند و مِهر خاندان نبوی ریشه در باورهای آباء و اجدادی‌شان دارد.

با حاج «اصغر جوادی»؛ خادم اهل بیت و حلقه وصل ارمنی‌ها به هیات قمر بنی هاشم همراه این خانواده می‌شویم و او راوی این اتفاق می‌شود. محدودیت‌های این خانواده مسلمان شده و 20 جوان ارمنی اجازه تصویربرداری را نمی‌دهد و ما می‌مانیم و حلاوت قصه‌ای که می‌شنویم.

نوای یا قتیل العبرات و جوانان ده متری ارامنه

«صدای یا قتبل العبرات و طنین سینه زنی هیات قمربنی هاشم در خیابان سبلان شمالی که می‌پیچید سر و کله نوجوان‌ها و جوانان ارمنی، اطراف هیات پیدا می‌شد. می‌ایستادند و شور و حال عزاداران را تماشا می‌کردند. شب‌های منتهی به تاسوعا و عاشورا هیاهوی بچه‌های کم سن و سال بیشتر میخکوبشان می‌کرد. با تعجب به پسربچه 10 ساله‌ای نگاه می‌کردند که بیرق سنگین یا قمربنی هاشم را در دستانش نگه می‌داشت وقتی می‌دیدند قد بیرق از قد پسربچه بلندتر است و با هر حرکت تلوتلو می‌خورد، حیرت می‌کردند.»

راز این خدمت بی مزد و منت چیست؟

 حاج اصغر جوادی کنار رابرت نشسته و خاطرات رفاقت هدفدارش با جوانان ارمنی او را به چند سال قبل می‌برد؛«تک و توک بچه‌های 10 متری ارامنه را می‌شناختم. جلوی در هیات قمر بنی هاشم که می‌دیدمشان می‌پرسیدم چرا داخل نمی‌آیید؟ می‌گفتند ما ارمنی هستیم. می‌گفتم در هیات ما به روی همه باز است اما داخل نمی‌آمدند. می‌پرسیدند امام حسین به شما چی می ده که این بچه‌های کوچک اینطور برایش خودشان را به آب و آتش می‌زنند. آن هم بعد از 1400 سال؟! بدون آنکه توقع یک تشکر خشک و خالی از کسی داشته باشند. ما برای مراسم ترحیم اقوام خودمان هم انقدر مایه نمی‌گذاریم! سر حرف باز می‌شد و آن‌ها می‌پرسیدند و من با همه آنچه در این سال‌ها از عشق به امام حسین (ع) بر دل و جانم نشسته بود جوابشان را می‌دادم. می‌گفتند امام حسین (ع) را می‌شناسیم اما من می‌گفتم کم می‌شناسیدش. از کرم امام حسین (ع) هر چه بگوییم کم است. می‌گفتم می دانید امام حسین (ع) نگاه ویژه‌ای به ارمنی‌ها دارد. از معجزه‌ها و شفا دادن‌ها که برایشان می‌گفتم اشک‌ها بر صورت‌هایشان جاری می‌شد.

ارمنی ها هم پاگیر هیات شدند

جوان‌های ارمنی بی آنکه بخواهند و بدانند شیفته اباعبدلله (ع) شده بودند. این را راوی قصه شنیدنی می‌گوید: «آمدن بر و بچه‌های محله ارامنه به هیات، هر سال تکرار می‌شد. تمام 10 شب اول محرم پاتوقشان جلوی در هیات قمربنی هاشم بود.

دو سال به تماشا کردن ارادتمندان اهل بیت گذشت تا اینکه سال سوم بی سر و صدا کنار بچه شیعه‌ها ردای خدمت به امام حسین (ع) را تنشان کردند و وارد هیات شدند.سیاهه امام حسین را به در و دیوار هیات می‌زدند. 20 جوان ارمنی بودند، 20 رفیق. بی سر و صدا می‌آمدند و یک گوشه کار را دست می‌گرفتند. یکی پیاز پوست می‌کند، یکی گونی‌های سنگین برنج را روی دوشش می‌گذاشت و این طرف و آن طرف می‌برد.

امام حسین(ع) شما نگاهی به ما می‌اندازد؟

«یک شب حال دیدم حال رابرت خیلی بد است. نگران و مضطرب جلوی در هیات همراه پدرش ایستاده بود. سراغش رفتم و گفتم رابرت چیزی شده؟ پدرش انگار معطل یک سؤال بود و شروع کرد به گریه، اشک‌هایش بند نمی‌آمد. به زحمت متوجه حرف‌هایش می‌شدم. گفت یادت می‌آید پارسال خاطره آن ارمنی را به من گفتی؟ یادت هست گفتی دختر بچه ارمنی امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل شما را که صدا زد معجزه شد و ماشین ترمز بریده که سراشیبی را با سرعت پیش گرفته بود ایستاد؟ جلوتر آمد و در گوشم گفت حالم خراب خراب است عمو اصغر. رابرت سرطان خون دارد. صدایش را پایین آورد و آرام‌تر گفت دیر فهمیدیم. دکترها جوابش کردند. امام حسین شما به ما هم نگاهی می‌اندازد؟ پسر من را شفا می‌دهد؟»

هر دو با هم اشک ریختیم. چشم‌های رابرت هم خیس اشک شده بود. از بیماری‌اش خبر داشت. می‌دانست سرطان خون دارد اما نمی‌دانست دکترها جوابش کردند. چشم دوخته بود به پرچم علمدار کربلا. سر و کله رفیقان رابرت هم پیدا شد. دورش حلقه زدند و غم نگاه همه‌شان عجیب خریدنی بود.پدر رابرت می‌گفت شنیدیم حضرت ابوالفضل حواسش به ما مسیحی‌ها هست. یعنی می‌شود برای ما هم چشمه‌ای از کرم و معرفتی که شما می گویید دارد رو کند؟ انگار روضه می‌خواند. دلش را وصل کرده بود به صاحب این روزها.

 رفقای رابرت هم می‌دانستند روزهای آخر دوستشان است. مثل مرغ پر کنده از ده متری ارامنه هر شب خودشان را به هیات قمربنی هاشم می‌رساندند و شانه به شانه بر و بچه‌های شیعه در هیات خدمت می‌کردند. رابرت چند روز اول محرم که حالش خوب بود همراه رفقایش در هیات خدمت می‌کرد و از روز پنجم به بعد توان راه رفتن نداشت. جلوی در هیات برایش صندلی می‌گذاشتیم و می نشست. از اول تا آخر دست از روی سینه بر نمی‌داشت. مادرش هم می‌آمد. پرده را کنار می‌زد و پسرش را تماشا می‌کرد و باز گریه و گریه.»

این محال است از یکی مان چشم بر دارد،رفیق!

هر چه می گذرد ماجرای ارادت این خانواده ارمنی به سالارشهیدان شنیدنی تر از قبل می شود. رابرت،پدر و مادر و رفیقانش سراپا گوشند و چشم های رابرت خیس از اشک. روایت عمو اصغرِ بچه های ارمنی به شاه کلید زندگی آنها نزدیک تر می شود؛«روز ششم رفتم هیات. از رابرت و رفیقان و پدرش خداحافظی کردم. باید می‌رفتم کربلا. به پدر رابرت گفتم به ریسمان اهل بیت ما بچه شیعه‌ها که چنگ بزنی، دست خالی بر نمی‌گردی. اما باید از همه جا بریده باشی. گفتم پیراهن این بچه را زیرپای سینه زن‌ها بینداز، متبرک به خاک پایشان که شد پیراهن را تنش کن. آن زمانی که درون روضه می‌آئیم ما… شخص او بر تک تک ماها نظر دارد رفیق»

تا کربلا نرسم حرفی برای گفتن ندارم

گاهی گمان نمی‌کنی ولی خوب می‌شود…گاهی نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود… سرنوشت جوان ارمنی مصداق این شعر قیصر امین پور است و برای رابرت،قرعه «به خوب می‌شودش» افتاد؛ «از کربلا برگشتم، شب سوم امام به هیات قمر بنی هاشم خیابان سبلان رفتم. هیات برقرار بود و یکی از پیرغلام های قدیمی دم روضه حضرت عباس گرفته بود و مجلس تماشایی. وسط روضه چشمم به دوستان رابرت افتاد اما این بار نه در گوشه و کنار هیات که درست وسط شور سینه زنی ایستاده بودند، به سر و صورتشان می‌زدند و حالشان غریب بود. تعجب کردم. آرام و قرار نداشتند. تا تمام شدن هیات دل تو دلم نبود که از احوال رابرت خبری بگیرم. رابرت و پدرش در هیات نبودند. دلشوره گرفتم. فکر می‌کردم کار، تمام شده و بیماری، بچه را از پا انداخته است. مجلس که تمام شد از بچه‌ها سراغش را گرفتم. گفتند خواهشی داریم هر کاری دارید زمین بگذارید و همین حالا به خانه رابرت بروید. رابرت فقط اسم شما را می‌آورد. سراسیمه خودم را به این خانه رساندم.» به رابرت و پدر و مادرش نگاه می کند و ادامه می دهد:«یادتان می آید؟ چشم اهل خانه پر از اشک بود و با دیدن من انگار اشک‌هایشان جان تازه گرفت. گفتم چی شده رابرت؟ حالت بهتر شده پسر؟ جواب سوالم را نداد و فقط گفت ویزای ما رو می‌توانی بگیری؟ می‌شود اربعین ما رو کربلا ببری؟ گفتم چرا حرف نمی‌زنی؟ گفت تا کربلا نرسم حرفی برای گفتن ندارم.»

جوانان ارمنی خاک نجف را سرمه چشمانشان کردند

وقتی شفاعتت کنند چه فرقی می‌کند اهل کدام دین و آیین باشی خریدارت می‌شوند، راوی داستان تا اینجا حاج اصغر جوادی است اما می‌گوید از اینجا به بعدش را باید از زبان رابرت بشنوی، روایت حسین شدن رابرت را که می‌پرسیم  هنوز جمله اول به جمله دوم نرسیده اشک راه چشمان او  را می‌بندد و بغض راه گلو و حاج اصغر ادامه ماجرا را تا عمود یک مسیر پیاده روی اربعین روایت می کند؛«ویزا گرفتن برای اقلیت‌ها به قصد زیارت کار راحتی نیست، اما بالاخره با هر دردسری که بود ویزا را گرفتم برای رابرت و پدر و مادر و همان ۲۰ رفیقی که پاگیر مجلس عزای امام حسین(ع) شده بودند و اصرارشان را برای رفتن به کربلا نمی‌فهمیدم. اگر بدانید من شاهد چه صحنه‌های نابی در این سفر بودم! رسیدیم نجف، به حرم مولا که رسیدیم. گفتم اینجا بارگاه امام اول ما شیعیان علی ابن ابی طالب(ع) است، خاک نجف را سرمه چشمانشان کردند این جوانان ارمنی، شب، نجف بودیم و صبح راه افتادیم سمت کربلا، عمود یک را که رد کردیم نشستم کف زمین به رابرت گفتم قول دادم اربعین کربلا بیارمت آوردم، قول دادی راز سر به مهرت را اینجا بگویی. قدم از قدم بر نمی‌دارم اگر حرف نزنی.»

کریم اگر کرم کند صد گره وا شود ز لطف…

محال است به اینجای قصه برسی و کلمه کلمه این شعر در ذهنت تداعی نشود، کریم اگر کرم کند صد گره وا شود ز لطف…حسین اگر نظر کند درد دوا شود ز لطف… حالا راوی اصل قصه رابرت می شود و ما سراپا گوش؛« شب تاسوعا بود و حالم خراب خراب. گویا دکترها جوابم کرده بودند، این را از گریه‌های پدر و مادرم می‌فهمیدم و توانی که هر لحظه کمتر و کمتر می‌شد. دسته عزاداری هیات در خیابان وحیدیه به راه افتاده بود و پدرم به توصیه عمو اصغر اشک ریزان پیراهن من را از تنم در آورد و زیرپای عزاداران حسینی انداخت. دسته که رد شد پیراهن خاکی را دوباره برداشت و با گریه تنم کرد. اینقدر حالم بد بود که از هوش رفتم و ظهر عاشورا در بیمارستان چشمانم را باز کردم. دو روز کامل بیهوش بودم. اما همه این دو روز را در صحرای بی آب و علفی بودم که در خواب می‌گفتند صحرای نینواست. یک بیابان بی آب و علف. با خیزران برایم برانکارد درست کرده بودند. 5 نفر من را ذکرگویان در صحرا می‌بردند. در مسیر، عده‌ای پرچم عزاداری دستشان بود. عده‌ای پذیرایی می‌کردند. پرسیدم اینجا کجاست؟ به زبان عربی گفتند اینجا «حریق الاربعین» است. گفتم اجازه بدهید من هم پیاده شوم و راه بروم. گفتند حالا زود است. مسیر بیابان را طی کردیم. از دور گنبد طلایی حرم که به چشم آمد، همان موقع گفتند حالا ادامه راه را خودت پیاده برو . موقع پایین آمدن یک نفر پهلویم را گرفت و کمکم کرد راه بروم. پشت سرم را نگاه کردم که صورتش را ببینم. کلاهخود سرش بود. جلوتر رفتم و به حرم نزدیک شدم. همراهانم گفتند اینجا حرم علمدار کربلاست، چشمانم خیس اشک شد و در همان حال به هوش آمدم. از تخت بیمارستان پایین آمدم و راه رفتم. پدرم از حال من متوجه شده بود که اتفاقی افتاده و از پزشکان خواست آزمایش‌های من را تکرار کنند. ما ارمنی هستیم اما پدرم امید داشت به نگاه اهل بیت شیعیان؛ چون همه می گفتند حضرت عباس نگاه ویژه‌ای به ارمنی‌ها دارد. پزشکان آن بیمارستان همه ارمنی بودند و دلیل درخواست پدرم را نمی‌دانستند. آزمایش‌ها تکرار شد و جواب ها آمد. جواب آزمایش من در بیمارستان دست به دست می شد و دکترها اول فکر می‌کردند برگه جواب آزمایش با بیماری دیگری جا به جا شده است. اما من شفا گرفته بودم. این راز سر به مهر را تا حریق الاربعین در دلم نگه داشتم و برای این رازداری دلیل داشتم.»

وقتی 23 ارمنی یک جا در بین الحرمین شهادتین خواندند

 احوالشان روضه‌ای تمام عیار است بدون حزن مداح و بغض راه گلوی ابوالفضل و فاطمه و علی این خانه و همه رفیقان را بسته و حاج اصغر جوادی، ما را به بین الحرمین می برد؛« عمود به عمود جلو رفتیم. خستگی را از پاهای رابرت و پدر و مادر و رفیقانش گرفته بودند انگار. بیقرار بودند برای رسیدن به حرم حضرت عباس(ع) و ضریح شش گوشه امام حسین(ع). رسیدیم به بین الحرمین. رابرت اشک ریزان روی زمین نشست و گفت همین جا، همین جا، ظهر عاشورا همین جا احساس کردم همه دردها از تنم بیرون رفته و مثل نوزاد تازه متولد شده شدم. پدرش جلو آمد و گفت اهل بیت حجت را بر ما تمام کردند. ما نذر کرده بودیم مسلمان شویم آن هم در اربعین. شهادتین را برایمان می‌خوانی؟ ما هم زمزمه کنیم؟»

رابرت شد ابوالفضل،آبراهام و وارتوش؛ فاطمه و علی

 آن روز بین الحرمین غوغایی به پا بود. وقتی رابرت، پدر، مادرش، همه 20 رفیق گرمابه و گلستانش کنار هم ایستادند و روبه روی حرم حضرت عباس شهادتین را خواندند و مسلمان شدند. اشک‌ها بود که با تماشای این صحنه روانه شد و بعد از خواندن شهادتین دم روضه علمدار را گرفتیم و رابرت میاندار مجلس بود. «رابرت» شد «ابوالفضل»، «آبراهام»؛«علی» و  «وارتوش»؛ «فاطمه».

نذر کردیم هر سال دو ارمنی را مسلمان کنیم

دل این خانواده با اهل بیت گره خورد، زنجیری ناگسستنی. حالا رابرتِ ابوالفضل شده جان می‌دهد برای پیاده روی اربعین. می‌پرسیم آقا ابوالفضل از حال این روزهایت بگو. اشک‌ها زودتر از کلمات جاری می‌شوند؛ «هرکجای دنیا هم که باشم محرم و تاسوعا و عاشورا و اربعین باید کربلا باشم. فقط آنجاست که آرام و قرار دارم. همه دوستانم هم می‌آیند. نذر شربت داریم برای پیاده روی اربعین. یک نذر دیگر هم داریم اینکه هر سال دو ارمنی را مسلمان کنیم. پارسال این نذر ادا شد و دو نفر از دوستانمان با ما در پیاده روی اربعین همراه شدند و همان جا در کربلا مسلمان شدند.»

Christian Bonnaud: J’ai travaillé sur l’imam Khomeiny, sur ses œuvres spirituelles et philosophiques

Interview:Christian Bonnaud est écrivain, traducteur et commentateur du Saint Coran en français. Yahya Alaoui ou Yahya Bonnaud est né dans une famille catholique, en 1957 à Freiburg en Allemagne.

   A cause de la carrière de son père, il a vécu en Allemagne et en Algérie jusqu’à l’âge de 10 ans, puis il s’est déplacé à Strasbourg en France

Bonnaud s’est familiarisé avec les œuvres de René Guénon, philosophe musulman français et sous l’influence de ses œuvres, il s’est converti à l’islam en 1979. Puis il a commencé à faire des études en langue et littérature arabes et sur l’islamologie qui l’a conduit aux écrits d’Henri Corbin sur la gnose chiite.
Avec les orientations d’Amadou Hampâté Bâ, gnostique africain et chef spirituel du tidjanisme, il s’est reconverti au chiisme, adoptant le nom de Yahya.
Yahya Bonnaud a écrit de nombreux ouvrages sur la gnose islamique, la révolution iranienne, l’imam Khomeiny (s) et ses œuvres.

Ce qui suit est une interview qu’il a récemment accordée à l’Agence Internationale de Presse Coranique (IQNA). Nous vous présentons la première partie de cette interview :
IQNA : Quand et comment avez-vous commencé à travailler sur l’islam ?
J’ai commencé mes études sur l’islam il y a 35 ans. J’ai accompli de nombreux travaux, dont le premier  était une thèse sur l’Imam Khomeiny. Ce n’était pas une œuvre sur sa dimension politique, mais une œuvre essentiellement sur ses écrits, sur ses œuvres, ses travaux spirituels et philosophiques. A côté de ce travail, j’ai eu plusieurs publications et livres sur la gnose, la philosophie.
Une traduction du Saint Coran …
La seconde catégorie de travail a commencé par la traduction du Coran en français. C’est un travail qui est encore en train d’être fait parce qu’il est accompagné d’un commentaire non pas au sens propre du terme, mais d’une étude sur toutes les significations des mots et des phrases et les divergences qui existent entre différentes compréhensions et différentes lectures, ce qui exige un immense travail. Un premier volume en a été publié, les préparations du deuxième volume sont en cours et il doit y avoir sept volumes.  Pour plusieurs raisons, je n’ai pas pu travailler pendant un certain temps. J’espère pouvoir reprendre le travail.
On peut y ajouter les articles publiés dans la presse, les émissions de radio, de télévision, beaucoup de conférences. Le Coran et la philosophie islamique sont essentiellement les travaux qui continuent sous forme de livre, sous forme d’enseignement.
Qu’est-ce qu’ont fait les français par exemple Henri Corbin, sur l’islam, le Coran, les œuvres islamiques surtout les œuvres chiites?
Des travaux intéressants ont été écrits en français sur l’islam et le chiisme en particulier. Pour les diviser et traiter seulement ce qui est plus important, on peut dire : il y a deux types de travaux, les travaux que l’on appelle « orientalistes » ou « spécialistes » d’un domaine ou d’un autre de l’islam, par exemple les uns ont écrits sur l’histoire, les autres sur la littérature et autres.  Certains sont très connus comme Louis Massignon qui a écrit des choses très extraordinaires sur le soufisme et sur les soufis.
Des travaux parfois sympathisants, parfois hostile…
Ces gens étaient parfois sympathisants envers l’islam et parfois plutôt hostiles. Et leurs travaux ont des qualités scientifiques diverses. Il y aura beaucoup à dire et on restera dans les généralités, c’est-à-dire les travaux des français ou des francophones, des Belges, Suisses, Canadiens, même des chercheurs d’Afrique du Nord, par exemple Mohammad Arkoun qui a écrit toute son œuvre en français, et qui est connu jusqu’en Iran, parce que ses travaux ont été traduits en Iran.
Des travaux des Algériens d’origine et naturalisés français ; d’autres d’Afrique par exemple ceux du Malien Amadou Hampâté Bâ qui est mon père spirituel et qui représentait l’Afrique traditionnelle à l’UNESCO et qui a écrit toute son œuvre en français et dans d’autres langues que l’arabe.
Ces travaux-là, on peut les classer selon deux critères : soit ils ont écrits par des gens sympathisants envers l’islam, qu’ils soient musulmans ou non, soit par des gens hostiles envers l’islam. Ils peuvent être culturellement musulmans ou non.
Et du point de vue scientifique, quelle est la qualité des œuvres écrites sur l’islam ?
Elles peuvent être excellentes ou non. Ils peuvent être des travaux hostiles à l’islam mais scientifiquement excellents, de très bonnes études historiques. On peut les classer selon ces deux critères. Pour moi, les travaux les plus intéressants sont ceux qui traitent essentiellement de l’islam en tant que doctrine, dans ses aspects philosophiques et spirituels.
Quand on parle de l’islam en français, ça peut être l’Islam en tant que civilisation ou l’islam en tant que religion. Quand on dit « christianisme », c’est seulement la religion, parce qu’en parlant de la civilisation on parlera de la « chrétienté ». Pareillement on peut parler de l’Inde ou de l’hindouisme. Mais quand on dit l’islam c’est aussi bien le monde musulman, la civilisation musulmane, 1400 ans d’histoire, depuis l’Indonésie jusqu’au Maroc, et depuis le Sud jusqu’au Nord, donc c’est immense.
Un islam sous l’aspect spirituel et philosophique …
J’entendrai ici l’islam seulement en tant que religion. Donc sous l’aspect des études religieuses  et en précisant encore l’aspect spirituel et philosophique. On a quelques grands noms, en particulier Corbin que vous avez mentionné, qui est le plus grand, mais d’autres comme Amadou Hampâté Bâ, qui est du Mali et qui a écrit toute son œuvre en français, il est un grand maître spirituel, on en a d’autres.
Islam iranien…
Corbin s’est spécialisé surtout sur l’islam iranien, et il est beaucoup plus connu pour cet aspect, même s’il a d’autres travaux avant, à partir du moment où il a commencé, vers la fin de sa vie, vers cinquante ans, à travailler sur l’islam iranien, il n’a travaillé que sur cela. Il avait travaillé sur d’autres domaines, sur l’ismaïlisme, sur la théologie protestante, mais à partir d’un moment, il n’a travaillé que sur l’islam iranien.
Il a une œuvre incomparable, un livre sur l’islam iranien qui représente en quelque sorte son testament et le résultat de sa vie, avec en même temps, le projet de ce qu’il faudrait faire pour continuer. C’est un peu le bilan de ce à quoi il est arrivé et une analyse de ce qu’il a fait et un projet pour continuer là où il y a du manque de travail et qu’il faudrait qu’il y ait des recherches.
Le Chiisme duodécimain…
Il a écrit quatre volumes sur l’Islam iranien. Le premier volume s’intitule « Le Chiisme duodécimain ». C’est le meilleur livre que je connaisse, écrit jusqu’à présent, pour présenter le chiisme, dans toutes les langues que je connaisse que ce soit en français, en anglais, dans les langues européennes, en allemand, en arabe et même en persan.
Je ne connais pas un livre de présentation, qui présente à la fois le chiisme à des gens qui ne le connaissent pas et les emmène à la fois tout de suite au plus profond du chiisme. Il ne commence pas par ABCD du chiisme, mais il les emmène tout de suite au cœur. C’est vraiment un livre unique actuellement dans toutes les langues que je connaisse, y compris en persan et en arabe.
Suivra…

کنایه های مدیری

کنایه های مهران مدیری

روی لینگ کلیک فرمایید13960201000350_Test_PhotoG

 

http://www.farsnews.com/MediaDisplay.aspx?nn=13960201000372

 

 

هفت پسر شیخ ابراهیم زکزاکی شهید شدند شمار شهدای نیجریه

 

بسم الله الرحمن الرحیم
       هفت پسر شیخ ابراهیم زکزاکی شهید شدند
شمار شهدای نیجریه ۲۰۰۰ نفر است
13940929000858_PhotoL

منابع نیجریایی می‌گویند، رهبر جنبش اسلامی نیجریه در حمله اخیر ارتش این کشور، ۳ پسر دیگر خود را از دست داده است.

به گزارش گروه بین‌الملل خبرگزاری فارس، «شیخ ابراهیم زکزاکی» رهبر جنبش اسلامی نیجریه، که در حمله ارتش این کشور به خانه‌اش مجروح و بازداشت شده است، تاکنون شش پسرش را در راه اسلام فدا کرده است.

فعالان نیجریایی می‌گویند که در جریان حمله هفته گذشته ارتش نیجریه به منزل زکزاکی، سه پسر دیگر او به همراه خواهر بزرگ شیخ به شهادت رسیده‌اند.

به گزارش فارس، شیخ زکزاکی مجموعا 9 بچه داشت که هفت نفر آنان پسر و دو نفرشان دختر بوده است. سه پسر او در راهپیمایی روز قدس سال گذشته به ضرب گلوله پلیس به شهادت رسیدند و سه تای دیگر در جریان حمله هفته گذشته.

هم‌اکنون یک پسر او به نام «محمد» و دو دخترش به نام‌های دکتر «نصیبه» و «سهیلا» زنده هستند. زینت ابراهیم همسر شیخ نیز در حمله هفته گذشته مجروح شده‌ است.

شیخ زکزاکی و شش پسر شهیدش

 

اسامی فرزندان شیخ زکزاکی به قرار زیر است:

1- محمد (زنده)

2- احمد (شهید)

3- محمود (شهید)

4- حمید (شهید)

5- حمد (شهید)

6- حُمید (شهید)

7- علی حیدر (شهید)

8- دکتر «نصیبه» (زنده)

9- سهیلا (زنده – مجروح شد)

نصیبه دختر شیخ زکزاکی

 

فعالان نیجریایی می‌گویند بیش از 2000 نفر طی روزهای شنبه و یکشنبه هفته گذشته (13 دسامبر) که به حسینیه زاریا در کادونا و منزل شیخ زکزاکی کشته شده‌اند.

بنا بر گفته یکی از فعالان نیجریایی به گروه بین‌الملل خبرگزاری فارس، ارتش نیجریه امروز چند دستگاه بولدزر به محل حسینیه «بقیة الله» شهر زاریا اعزام کرده تا این حسینیه را با خاک یکسان کنند.

آخرین اخباری که از وضعیت شیخ زکزاکی منتشر شده است، حاکی است که او مجروح شده و در بیمارستان نظامی کادونا تحت کنترل ارتش این کشور نگهداری می‌شود.